خسته از تنهایی و کار و روزمرگی
شور و شادی و هیجان و عشق شاید روزی بیاید
کدامین روز، اما نمی دانم
امشب حتی آوازی ندارم که بخوانم
صدای خش خش برگ های پاییزی کوچه ذهنم را فرا گرفته
کاش ترانه ای می سرودم تا زمزمه اش آواز امشبم شود
کاش ترانه ای به خاطر داشتم تا با خواندنش خاطره ای در ذهن رهگذری نقش بندد
کوچه ذهنم اما، خالی و سوت و کور است
...
13 / 9 / 91
برچسب:
نویسنده: مرد پاییزی