یک روز سرد پاییزی بر سر راهت گذر کردم
در نگاهت مهربانی جاری بود
پس دل به دریا دادم و خطر کردم
گفتم آتش عشقت در دلم جاودانه گشته
قایق بی بادبان نگاهم
در دریای چشمانت روانه گشته
گفتم در زندگانی آرزویم نیست جز تو را
با نگاه آبی و مهربانت گفتی
تو که می دانی جوابم چیست پس چرا ؟
گفتی که من همدم و یار تو نیستم
فراموش کن یاد مرا
که دل با دگری دارم و گرفتار تو نیستم
8 / 9 / 91
برچسب:
نویسنده: مرد پاییزی